Lilypie Expecting a baby Ticker هديه‌ای ديگر

 

روزی هزاربار میگم کاش مونده بودی. ازین هزاربار یه بارش رو بلند میگم.

چقدر آدم سریع خودش رو با شرایط وفق میده. چقدر خوبه که می‌تونه فراموش کنه. چه خوبه اون اتفاقهایی که انقدر زجر آور به نظر میان با گذشت زمان این طوری کمرنگ میشن.

کوچولوی من، دلم بازم بچه می‌خواد. جواب آزمایش رو که بردیم دکتر گفت که قبل از اینکه دوباره باردار بشم باید یه سری آزمایش بدیم و حداقل دو ماه باید صبر کنیم.

نمی گم الان جرات دارم دوباره باردار بشم  ولی طعم یک خانواده چهارنفری رو چشیدن خیلی بهم مزه داده.

کاش مونده بودی اونوقت الان به نصف راه رسیده بودیم

دارم سعی میکنم لاغر بشم. تو این یکسال بدنم فشار زیادی رو تحمل کرده.  دلم براش می‌سوزه و احساس میکنم تو این یکسال خیلی  عوض شدم. خودم رو توی آینه نگاه می‌کنم نمی‌شناسم.   گاهی اوقات دلم می‌خواد دوباره ٢٢ ساله بشم.  مطمئنم که چندسال دسگه دلم می‌خواد ٢٨ ساله بشم!!!

سنجد خیلی شیطون شده و حسابی توجه نیاز داره. نمی‌دونم وقعا چقدر اختلاف سنی بین سنجد و نی‌نی بعدی خوبه؟؟

به هر حال هم دلم نی‌نی می‌خواد... هم دلم می‌خواد لاغر بشم ...هم دلم می‌خواد برم سرکار....هم بهترین مامان برای سنجد باشم....چقدر اینها با هم جوره


  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧


خواست خدا

سلام به همتون و به نی‌نی‌های نازتون


اول بگم که نمی‌خوام با خوندن این پست غم به دل کسی بیاد و یا یه ذره ناراحتتون کنم. انشالا که همتون نی‌نی‌هاتون رو به سلامتی به دنیا بیارین و تو بغلشون بگیرین. چون هیچ لذتی از این بالاتر نیست.

همیشه خواست خدا با خواسته ی ما یکی نیست، پس چاره‌ای جز تسلیم نداریم.
خدا این بار نخواست که نی‌نی من بمونه و در هفته چهاردهم فهمیدم که دیگه نی نی با من نیست.


روز سه شنبه بیست و هفتم رفتم دکتر و نتونست صدای قلبش رو بشنوه و فرداش که رفتم سونو فهمیدم که چه اتفاقی افتاده.

برام باورش سخت بود چون هیچ علامتی نداشتم که بفهمم چنین اتفاقی میخواد بیفته یا افتاده.
نمیدونم گاهی اوقات ما آدمها چه تحملی داریم و چه جوری می‌تونیم چیزهایی رو بشنویم و باهاش کنار بیایم که تا وقتی رخ ندادن برامون بدترین کابوس دنیاست.... توی مطب سونو دلم می‌خواست داد بزنم و از حال برم ولی نه داد زدم و نه از حال رفتم.................. چرا.!! نمیدونم.

روزهای سختی توی بیمارستان بود و بعد از کلی تلاش بیهوده توی بیمارستان چند روزی اومدم خونه مامانم.


از اون روز تنها فکر می‌کنم که خدا خودش این نی‌نی رو داد و خودش تصمیم گرفت سهم من از این بچه چه قدر باشه. همین.


خودم رو برای اومدنش آماده کرده بودم و حالا باید برای نیومدنش آماده کنم. سخته ولی چاره‌ای ندارم!!!!!!!!!


برای من دعا کنین که خدا دوباره یه نی‌نی بهم بده، چون انگار صد برابر بیشتر دلم می‌خواد بچه دار بشم.
این بار قول میدم که قایمش نکنم و تا فهمیدم هست به همه بگم که من دوباره یه مسافر کوچولو دارم. اینبار نه کسی فهمید که من مسافر داشتم و نه کسی فهمید که مسافرم رفته.
روزهای سختی بود ولی هزاران بار خدا رو شکر میکنم که سنجدم رو دارم.
اول می‌خواستم که اینجا رو پاک کنم ولی الان تصمیم دارم تا اومدن یه هدیه دیگه از جانب خدا این تو بنویسم. با این که این یه بارداری ناخواسته بود ولی من هیچ وقت نگفتم چرا.. و مطمئن بودم که این بچه رو میخوام. مثل سنجدم.

هدیه‌ی دیگر من اینبار هم مثل سنجدم بود. جالب بود که همش فکر می‌کردم جنسشون متفاوته...

اما....
مامانهای نی‌نی دار خودتون رو برای یه روز آسمونی آماده کنین. اون روزی که نی‌نی تون دنیا بیاد یه روز زمینی نیست. مطمئنم شما هم وقتی بعدا به روز دنیا اومدن نی‌نی تون فکر میکنین، به نظرتون میاد حتی رنگ آفتاب تو اون روز فرق میکرده و همه چیز یه رنگ و بوی دیگه‌ای داره


انشالا به زودی خبر تولد نی‌نی‌هاتون رو تو وبلاگهاتون بخونم.


در ضمن سنجد من خودش برای خودش وبلاگ داره. ولی من نخواستم که شناخته بشم و اونجا این مطلب رو ننوشتم.
من چند روزه که خونه نیستم و نمیدونم چرا از اینجا نمیتونم براتون پیغام بذارم ولی به همتون سر میزنم و اگه دوست داشتین براتون آدرس وبلاگ سنجد رو میذارم یا اگه نشد ایمیل میکنم.
وبلاگ سنجدم پر از شادی و خبرهای خوبه. مطمئنم بخونین خیلی کیف میکنین. شایدم تا حالا خونده باشینش!!!!!!!!!!


خدایا شکرت که سنجد رو بهم دادی. همین.

  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧


سال نومبارک

سلام بر همه مامانها و نی نی هاشون
سال نو مبارک باشه
انشالا که سال دیگه نی‌نی‌هاتون سر سفره هفت سین پیشتون باشیم


خیلی وقته که ننوشتم ولی خوب سرم خیلی شلوغ بود. عید مسافرت نرفتیم و همش با سنجد مشغول بودیم. سنجد خیلی شیطون شده و فعلا کنجد مظلومه.
این دفعه ویارم خیلی زودتر برطرف شد و خوشبختانه مثل دفعه پیش طولانی نبود... هر چی باشه دیگه کلی تجربه کسب کردم.


هنوز غیر از فامیل نزدیکمون کسی از بارداری من خبر نداره. تو عید دیدنی‌ها خیلی نگران بودم  که لو برم ولی خوشبختانه همه مثل اینکه این شکم رو به حساب چاقی پس از زایمان گذاشتن!!!!
تقریبا دو هفته دیگه دوباره می‌رم سونو تا ببینم این جوجوی من چیه.
خیلی نگران سلامتشم. هر چی دم دستم میاد می‌خورم ولی نه خیلی فکر شده.
من باید پروژه دانشگاهم رو تا آخر شهریور تحویل بدم. دیروز بعد از چند ماه رفتم دانشگاه و با استادم صحبت کردم. مثل همیشه شرایطم رو درک کرد و سعی کرد با راه پیشنهادیش کمک کنه.
می‌خوام از فردا برم دانشگاه و سنجد رو بذارم پیش مامانم و روی پروژه‌ام کار کنم.
انشالا که بتونم.
کنجدم، رفتم تو یه سایتی و فیلمهای رشد جنین های همسن تو رو دیدم. واقعا خارق‌العاده‌است. نمیشه تصور کرد یه جنین ۵ سانتی، انگشت بمکه و سکسکه کنه و تکون بخوره.
دیدن این فیلم باعث شد که سعی کنم بیشتر حواسم بهت باشه. هی باید مواظب باشم این سنجد وروجک لگد نزنه به تو.
اونم که شیطون................ خلاصه اگه بخوای خیلی مظلوم باشی سنجد حسابت رو میرسه.
نمی‌دونم تا کی این مساله رو قایم کنم. دلم می‌خواد که زایمان کنم بعد به همه بگم. حوصله حرف و اظهار نظرهای زیادی رو ندارم. اگه یک ماه دیگه هم بتونم قایم کنم خوبه.
راستی برات عیدی یه دست لباس گرفتیم که جنسیتش مخالف جنس سنجده. اگه که جنسیتت مثل سنجد بشه که اونوقت مجبورم این لباسه رو تنت کنم . چه اشکال داره!!!!!

  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٧


اولین ملاقات من و تو

کنجد من سلام
امروز بالاخره دیدمت. یه موجود نه میلی متری با ضربان قلب فعال...
در ظاهر همین ولی تا چند وقت دیگه میشی یکی عین سنجد.  به همون شیرینی و کنجکاوی.
مثل دفعه‌های پیش رفتم پیش خانم الماسیان. سلام علیک گرمی باهام کرد معلوم بود که به نظرش آشنا اومدم.
وقتی که اومد سونو بکنه جای بخیه سزارینم رو که دید گفت این چندمیه؟؟ گفتم دومی من چند ماه پیش به خاطر اون یکی پیشتون اومدم.
کلی خنده‌اش گرفت. گفت دیدم برام آشنایی تعجب کردم که تو که هفت هفته‌ای و اولین سونوته چرا انقدر برام آشنایی.
تو سالن انتظار پر بود از مامانهای نی‌نی دار. هیچکس فکر نمی‌کرد که من دومیمه!!!! اونهایی که سه چهر ماهه بودن کلی جلوی ما ها که هنوز هفت هشت هفته بودیم قیافه می‌گرفتن. غافل از اینکه بابا من خودم یه پا پیش کسوتم!!!!! به قول معروف شکم دوممه ...
کنجد جونم، اولین باری که سر سنجد رفتیم سونو هیجانم خیلی بیشتر بود. خوب حق بده. دیدن یه موجود به اندازه یه دونه برنج که قراره بعدا بشه یه بچه خیلی جالبه.ولی با تمام این حرفها بازم دیدنت لذت بخش بود.
وقتی قلب کوچولوت رو که داشت با تلاش می‌زد دیدم وصدای قلبت رو که شنیدم، قلبم شروع کرد به تند تر زدن .
خدایا یعنی اینم بچه‌ی منه؟؟
مطمئن شدم تو قلبم هستی. مطمئن شدم که دلم می‌خواد سالم باشی. آرزومه که تو رو هم مثل سنجد بغل کنم و ببوسم.
نگران بودم که جات خوب نباشه که خدا رو شکر همه چیز خوب بود.
نه میلی متری مامان، از همین حالا با سنجد رقابت می‌کنی؟؟ اولین باری که سنجد رو دیدم شش میلی متری بود. یعنی تو یک و نیم برابر سنجد بودی!!!!!
خیلی دلشوره دارم خیلی فکر دارم. خیلی می‌ترسم.
دلم می‌خواد همون قدر عشقی رو که تو دوران بارداری به سنجد ورزیدم به تو هم داشته باشم. می خوام مثل هم دوستون داشته باشم. می‌خوام برام فرقی نکنه که سنجد رو می‌خواستم ولی تو رو نه.
می‌خوام فراموش کنم که الان بچه نمی‌خواستم و جوری بهت عشق بورزم که انگار بعد از مدتها انتظار تو رو خدا بهم داده.
من مامان خوبیم خیالت راحت باشه. یه وقت نگی مامانم بچه اولش رو بیشتر دوست داره... نه آخه تو ته تغاری منی نمی‌تونم دوست نداشته باشم.
عزیز من به این تلاشت برای زندگی ادامه بده... منم قول میدم مواظبت باشم.
مثل یه مامانه واقعی. کهمان ناخوانده من بدون از هر مهمون خوانده‌ای عزیزتری. وقتی دنیا اومدی اینو خواهی فهمید.

(از صبح ساعت ۹ تا الان که پنج و خورده‌ایه سنجد رو ندیدم و دلم براش یه ذره شده، همش اون قیافه‌ی متعجب و کنجکاوش میاد جلوی نظرم و دلم براش بیشتر تنگ میشه می‌خوام براش یه موبایل اسباب بازی بگیرم. آخه خیلی دوست داره)

  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٦


خرید لباس

سلام گلم
سه شنبه هفته پیش رفته بودم یه لباس حاملگی خریده بودم. وقتی لباس می‌خریدم یادم نبود باید باهاش بتونم سنجد رو هم شیر بدم. بنابراین لباسه به درد نمی‌خورد
دیشب رفتم پسش دادم. سنجد رو هم برده بودم. فروشنده گیج شده بود!!!
می‌گفت شما الان هم باردارین؟؟؟
حق داشت بیچاره. آخه سنجد واقعا کوچیکه!!!!
تا چهارشنببه که ببینمت چیزی نمونده. می‌ترسم دو قلو باشی!!!!!!!!!!!!!

حیف که جنسیتت الان معلوم نمیشه. خیلی دلم می‌خواد بدونم مثل سنجدی یا نه جنسم جور میشه!!!
راستی دیگه حسابی ابراز وجود می‌کنی و مشت میزنی تو معده‌ام و منم بالا...... جالبه که چون سرم با سنجد گرمه حواسم به بدحالیم نیست


مامانها اگه صبح ها تهوع دارید. مایعات سرد مثل آبمیوه خیلی اذیت می‌کنه و احساس تهوع رو بیشتر میکنه. یه نونهایی هست که تو کارتن می‌فروشن و خشک هستن اونها با پنیر برای شروع غذای روز خیلی خوبن. ولی با مایعات شروع نکنین

  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦


با تو ام کوچولو!!!

کوچولوی من سلام
دیشب مهمون داشتیم...یه دوره دوستانه بود...وقتی دوره شروع شد من سر سنجد حامله بودم و همه گفتن فعلا خونه تو نمی یایم تا سنجد به دنیا بیاد... وقتی سنجد به دنیا اومد گفتن صبر می‌کنیم تا بزرگتر بشه، بعدا میایم...
حالا دقیقا چند روز بعد از اینکه همه رو دعوت کردم، فهمیدم که تو رو دارم... یعنی باز شرایط من برای مهمونی دادن فرق نکرده!!!
باباتون از روی مهربونیش نذاشت آشپزی کنم و غذا از بیرون گرفتیم، ولی خیلی راحت نبودم چون دلم می‌خواست که خودم آشپزی کنم.
سر لباس پوشیدنمم هم کلی دردسر داشتم چون می‌خواستم یه چیزی بپوشم که پیدا نباشه شک برانگیز هم نباشه... که یک کم پیدا کردن چنین چیزی سخت بود.
آخر شب حسابی خسته شده بودی، همش می‌ترسیدم که به خاطر کار کردن من به تو فشار بیاد ولی چاره‌ای نبود.
کوچولوی مظلوم من، تو این هفته میرم سونوگرافی.
قراره برای اولین بار تو رو که هنوز باورم نشده وجود داری ببینم.
قراره صدای قلبت رو بشنوم.
دلم می‌خواد که زودتر ببینمت تا عشقت تو دلم محکم بشه. تا باورم بشه من دارم دوباره مامان میشم.
هنوز سنجد رو شیر میدم ولی سخت شده.
نمی‌دونم اوضاع تغذیه‌ام چطوره. سر سنجد خیلی بیشتر دقت می‌کردم که مفید بخورم و الکی نخورم ولی الان فقط می‌خورم!!!!!

می‌خوام هر روز بیام اینجا بنویسم تا بیشتر وقت داشته باشم به تو فکر کنم و ذهنم رو آماده اومدنت بکنم.

منتظرم باش تا هر روز بیام.  

  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اسفند ،۱۳۸٦


هفته پنجم من و تو

عزیز دل مامان سلام
خیلی دلم می‌خواد بیشتر حواسم بهت باشه ولی نمی‌شه. آخه اون یکی جوجه‌ی من هنوز خیلی کوچیکه. هنوز خیلی کار داره و مثل تو اونم خیلی  توجه می‌خواد.
میدونی مامان خیلی سخته که برای سه نفر آدم غذا بخوری، یکی باید خودم رو سیر کنم، یکی باید سنجد رو یکی هم توی کنجد.یه لحظه‌هایی بدجوری تو فکر می‌رم که از عهده‌اش برمیام؟؟
سر سنجد که حامله بودم همش دلم می‌خواست زود شکمم بیاد بیرون که پیدا بشه یه نی‌نی ناز دارم. ولی الان می‌ترسم از این که بقیه بفهمن!!!!  چرا می‌ترسم نمی‌دونم!!!
جالبه که رشد شکمم خیلی سریع تر از دفعه پیشه، آخه هنوز شکم بیچاره تو نرفته بود که مجبور شده دوباره بیاد بیرون.
وقتی سنجد رو بغل می‌کنم همش می‌ترسم تو اون وسط له بشی. هی بهت می‌گم کنجد خودتو سفت بگیر. هی مجبورم به سنجد بگم لگد نزنی به شکم مامان.
سخته، خیلی هم سخته. چون دیگه اگه هوس کنم سنجد رو بندازم هوا و بگیرم نمی‌تونم.
نمی‌تونم رو شکمم بخوابونمش. و فکر کنم تا چند ماهه دیگه حموم بردنشم برام سخت بشه.
ولی باید با این موضوع کنار بیام تا انشالا ۸ ماهه دیگه جفتتون رو با هم حموم کنم
سنجد و کنجد عزیزم، دوستون دارم، فکر نمی‌کردم تو ۲۸ سالگی دو ت بچه داشته باشم. ولی مثل این که این فکر دور از ذهن داره عملی میشه.
خدایا کمکم کن بتونم یه خونواده شاد و سرزنده داشته باشم.

                                                                     عاشقتونم. تابعد

  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦


آغاز قصه...

وقتی که اون خط دوم به آهستگی شروع به پررنگ شدن کرد باورم نمی‌شد، فکر کردم اشتباه می‌بینم، صداش  کردم گفتم مثبته، گفت نه اشتباه می‌کنی خط تاشه، گفتم این مثبته.

جفتمون شوک شدیم، آخه این بار اول نبود، آخه اون یکی هنوز خیلی کوچیکه، آخه میشه، یعنی واقعا مثبته. هنوز اون یکی چند ماهشه، مگه میشه

فرداش رفتم آزمایش دادم، چند ساعت پر از استرس، پر از دلشوره و لرزش. دکتر آزمایشگاه جواب رو بهم داد و گفت این مثبته!! بهش گفتم من شیر میدم ممکنه به اون خاطر باشه، گفت نه این آزمایش مثبته.

خدای من با این فاصله کم، خدایا حکمت کارهات چیه؟؟؟؟ رفتم پیش دکترم، گفت می‌خواستی، گفتم نه.

گفت:مبارکه.

به همین آسونی یه هدیه دیگه اومده تو دل من، به خاطرش خدا رو شکر می‌کنم، میدونم خیلی‌ها آرزوی یکیش رو دارن.

میدونم خیلی ها یکی دارند و نمی‌تونن دومی رو داشته باشن، پس با تمام سختی‌هاش خدا رو شکر می‌کنم.

هدیه‌ کوچولوی من، فکر می‌کردم چون بار دوممه که باردار میشم، اونم با این فاصله کم، برام دیگه جالب نباشه ولی امروز که دوباره رفتم سراغ نی‌نی سایت، وقتی خوندم که:

در داخل رحم شما، جنين كوچكي به سرعت در حال رشد است. در اين مرحله، او تنها به اندازه يك دانه كنجد مي باشد، و بيشتر به يك بچه قورباغه شباهت دارد تا بچه يك انسان؛ اين جنين از سه لايه تشكيل شده است (لايه هاي اكتودرم، مزودرم و اندودرم) كه بعدا اندامها و بافتهاي بدن او را تشكيل مي دهند. بخشي از سلولهاي اين جنين در حال ايجاد اندامهاي بزرگ بدن مانند كليه ها و كبد هستند و مجراي عصبي او نيز در ابتداي مسير رشد قرار دارد. اين لوله عصبي (كه بعدا مغز، نخاع، اعصاب و ستون فقرات كودك شما را به وجود خواهد آورد)، در لايه بالايي كه اكتودرم ناميده مي شود، رشد مي كند. همچنين، اين لايه، نهايتا پوست، مو، ناخنها، غده هاي سينه، غده هاي عرق و همچنين ميناي دندان كودك را تشكيل خواهد داد. شكل گيري قلب و سيستم گردش خون او در لايه مياني يا مزودرم، آغاز مي شود. در اين هفته حفره هاي قلب كوچك او شكل مي گيرند و قلب او شروع به تپش و پمپ كردن خون خواهد كرد. مزودرم ماهيچه ها، غضروفها، استخوان و بافتهاي زيرپوستي او را نيز شكل خواهد داد. لايه سوم يا اندودرم در تشكيل ريه ها، روده ها، سيستم اوليه ادراري، و همچنين تيروئيد، كبد و لوزالمعده نقش خواهد داشت. در همين حال جفت اوليه و بند ناف، كه مواد غذايي و اكسيژن را به كودك شما مي رسانند در حال فعاليت هستند.

افرادي كه اطراف شما هستند هيچ نشانه اي از رشد حيرت انگيزي كه درون بدن شما در حال رخ دادن است نمي بييند.

نتونستم اشک نریزم، نتونستم لذت نبرم از این که دوباره دارم یه موجود کوچک رو در درون خودم به لطف خدا پرورش میدم، حالا دیگه می‌دونم اون قلبی که تشکیل میشه چقدر برام عزیزه، چقدر اون استخوانها و ماهیچه‌ها رو دوست خواهم داشت و منتظر چشیدن لذت در آغوش گرفتن تو هستم. همون طوری که هدیه اولم رو چند ماهه پیش در آغوش گرفتم

به همین خاطر اسم اینجا شد، هدیه دیگر.

شاید خیلی‌ها مثل من انتظار هدیه گرفتن از کسی رو ندارند،... ولی همه همیشه از هدیه گرفتن خوشحال میشن،... اونم یه هدیه غیر منتظره،... اونم از طرف خدا....

                                                                کوچولوی ما به زندگی ما خوش اومدی

  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦


 

این وبلاگ متعلق به مامان هديه‌ها می باشد

  
نویسنده : مامان سنجد و کنجد ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦